هر روز كنار پنجره ثانيه هارو مي شمرم
با گم شدن تولحظه ها مي گم ازت دل مي برم
كنار قاب شيشه اي مي شكنه هر شب بغض ماه
در حسرت صداي تو چه دير ميرن اين هفته هاي بي صدا
طلوع دلتنگي دل غروب سرد رفتنه
بي تو بي عبور تو تموم لحظه هام غمه
هر روز غروب با ياد تو زندگيم سر مي كنم
چشم هاي خشك جاده رو با گريه هام تر مي كنم
تو جاده هاي شوم شب تنهاترين مسافرم
رد سفيد خاطرات پاك نمي شه ز خاطرم
به دل مي گم برو نمون پا روي خط شب بزار
بي همسفر بي آشنا چون اينه رسم روزگار
توي تاريكي جاده عين شمع بي تو می سوزم
روي اين دقايق شوم چشم به انتها مي دوزم
مي شم همون خسته ي تنها كه تو ذهن شب اسيره
توي لحظه هاي آخر بي تو و صدات مي ميره |